۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه

 


دکتر خوبی بود. از معدود پزشک های طرحی قابل اعتماد.بیشتر شیفت هامون با هم بود.خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم چند بار هم که با همراهش تماس گرفته بودم گفتند واگذار شده. تا هفته پیش که تصادفی تو خیابون دیدمش احوالپرسی کردیم احساس کردم آدم شاد همیشگی نیست. پرسیدم خانم دکتر حالا چیکار میکنی؟ مطب یا بیمارستان؟  لبخند تلخی زد گفت دیگه یادم رفته خانم دکترم.بعد از طرح شدم خانم خانه دار.     میگم آخه چرا؟  میگه: شوهرم دوست نداره کار کنم.   


  نمی دونستم چی باید بگم.حالا که ظاهرا خودش با این قضیه کنار اومده نمیخواستم با سوال و جواب ناراحتش کنم. داشتم فکر میکردم هفت سال زحمت کشیده درس خونده دلیل آقای مهندس روشنفکر چی میتونه باشه. که میگه بهش فکر نکن. از بچه های اورژانس چه خبر؟ از قدیمی ها کسی مونده؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر